و اما مریضی من
و اما مرضی من: شنبه 1 تیرماه 92،از کلاس خاله سارا برگشتیم(من و مامان زهره) رفتیم خونه. یه چرت خیلی کوتاه زدم و مامان رو از این خواب بسیار طولانی متعجب کردم بعد یه کوچولو غذا خوردم که بیشتر مامان رو متعجب نمودم و بعدش تو ظل گرما رفتیم خونه مامان بدری .حدود 4 بعد از ظهر. پیش مامان بدری جون موندم تا مامان زهره بره سراغ کارهاش! وقتی پیش مامان بدری جون بودم هر از گاهی میگفتم شکم درد!ولی چون دستشویی نرفتم،مامان بدری عزیز متوجه مریضی من نشده بود! تا اینکه 1 شنبه هم همینطور به مامان زهره میگفت شکم درد!و هیچی هم نمیخوردم. 2 شنبه نیمه شعبان بود و مامان زهره و بابا مجید میخواستند من رو بیرون ببر...


